روضه

مرکز نشر و دانلود متن روضه ، صوت روضه، کلیپ روضه، کتاب های مقتل ،شعر، مداحی و غیره

روضه

مرکز نشر و دانلود متن روضه ، صوت روضه، کلیپ روضه، کتاب های مقتل ،شعر، مداحی و غیره

روضه

بسم الله الرحمن الرحیم

بوی عطرش به مشامم چو نسیم است خدا میداند

اهل عالم بدانید حسین شاه کریم است خدا میداند

ای دلم گرد یتیمی به من و تو به چه کار ؟

هر که ارباب ندارد یتیم است خدا میداند

طبقه بندی موضوعی

روضه از مصائب امّ المصائب سلام الله علیها

يكشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۵۴ ق.ظ

حرکت از مدینه، ورود به کربلا
السّلام علیک یا صاحب الزّمان...
گرچه من یک عمر، از دلبر خود بی خبرم / لحظه ای نیست که یادش، برود از نظرم
نظـر مرحمـت دوسـت، اگـر قطـع شـود / آنی و کمتر از آن، طعمه ی صدها خطرم
عمر بگذشت ولیکـن به خـدا خوشنـودم / که از این عمـر بود، مهر ولایش ثمـرم
ای خوش آن دیده، که بر چهره ی جانان وا شد / من که از حسرت او، مانده به ره چشم ترم

ـ مرحوم میرزا زین العابدین سلماسی می گوید:
به حرم حضرت امیرالمومنین علیه السلام  مشرّف شدم دیدم، استاد بزرگوارم علاّمه بحرالعلوم (ره) با حالتی خاص و شتابزده از حرم بیرون می آید و شعری را زمزمه می کرد که دل را بـه لـرزه می آورد.
چه خوش است صوت قرآن، ز تو دلربا شنیدن / به رخت نظاره کردن، سخن خدا شنیدن
دامن علاّمه را گرفته و عرض کردم: آقا چه اتّفاقی افتاده است؟
فرمود: به حرم مشرّف شدم، صدای زیبای خواندن قرآن کسی را شنیدم.
با خود گفتم که کیست به این زیبایی قرآن می خواند؟
جلو رفتم دیدم مولا و سرورم، امید و نور چشم همه ی انبیاء حضـرت بقیّة الله عجل الله تعالی فرجه الشّریف مشغول خواندن قران هستند، تا مرا دیدند برخواستند و از نظرم پنهان شدند.
از آن موقع عقل و هوشم از سرم پریده.
نـه مـرا قـدرت پـروازِ سـر کویـش بود / داده او از کرم و لطف، چنین بال و پرم
روز محشر که بپرسند که هستی؟ گویم: / شکرلله، که به وابستـگی اش مشتهرم

آغاز روضه:
حسین جان!
ای که سرمایه ی هستی، همه از توست حسین / هـرکسی مهرتو دارد، چه دگر کم دارد
در محرّم همه ساعت، شب قدری دگـر است / آری این ماه، شرف بر رمضانم بر دارد
عالَـم بـی تـو، جَهیـم است  حسیـن / سگ کوی تو، شرف بر همه عالم دارد
ای آقا جان! امشب عنایتی فرما، آن همه عنایت خاصّه.
قربانت گردم! دلم برای کربلایت تنگ شده، یک بار دیگر روزیم کن بیایم از نزدیک عرض ادب کنم، بین الحرمین روضه بخوانم و بعد کنار قبر برادر عزیز و وفادارت درس عشق به ولایت بیاموزم...
حسین جان! مولای من!
دلم بهونه می گیره، انگار دوبـاره تنگـه / بهونـه گیر گنبدِ ناز و طلایی رنگه
چه کار توکردی با دلم، که از همه جـدا شده / تموم  فکر  و ذکر من، دیدن کربلا شده
همش بـه یاد حرمم، تو خلوت و تو همهمه / وقتی می بندم چشامو، می رم کنار علقمه
اربابِ با وفای مـن، مرقـد زیباتو برم / شکوِه بی نظیر اون، حریم سقّاتو برم
ای کسی که دیوونه هات، عالمو بر هم می زنن / با ناله های یا حسین، آتش به عالم میزنن

ـ وقتی رسیدند به کربلا، امام علیه السلام فرمود:
اَعُوُذُ بِاللهِ مِنَ الْکَرْبِ وَ الْبَلاء.
دستور داد خیمه ها را برپا کنند، اما زینب(سلام الله علیه) مضطرب بود.1

از این زمین بِبَریدم، که دل قرار ندارد / طاقت دیدن این، دشت مرگبار بار ندارد
در این زمین تو مکن منزل، ای برادرم / که تاب تیر ستـم، طفل شیر خوار ندارد

ـ این زبان حال ورود به کربلاست، امّا عصر عاشورا قضیه برعکس شد، حضرت زینب سلام الله علیها می فرمود:
از این زمین مَبَریدم، قرار من این جاست / قرار دل بی قـرار من، این جاست
کجا روم من از این جا، که پاره پاره بدن / علی و فاطمه را یادگار من، این جاست
بیـا و خوش بتاب، ای مـه نـاز عشق / که روشن از تو گردد، دیار دمشق

بیا که شام من سحر گردد، دو دیده تر گردد، اگر بیایی / بدان که بی تو این نگار من، ببرده جان از تن، غم جدایی
بودی تو یا حسین، دارو ندار من / اشکم ز هر دو عیـن، برده قرار من
من دخت حیدرم، بشکسته شد پـرم / بـر چهـره ام نگـر، مانند مـادرم

ـ در سحاب رحمت، آمده است:
عرض کرد: یا اَبَتا! در شگفتم از محبّتی که بین زینب و حسین است، طاقت دوری حسین را ندارد، تا جایی که اگر مدّتی او را نبیند، سخت مریض می شود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله آه سوزناکی کشید و گریه کرد، سپس فرمود:
ای نور دیده ام، زهرا جان!
یک مسافرتی این خواهر و برادر با هم دارند، پر از رنج و بلا...
ـ موقعی که می خواستند از مدینه حرکت کنند، عبدالله بن عبّاس، به امام حسین علیه السلام  عرض کرد:
چرا زن ها را با خودت می بری؟
حضرت زینب سلام الله علیها سر از محمل بیرون آورد و فرمود:
ای پسر عبّاس! می خواهی بین من و برادرم جدایی بیندازی؟ هرگز، هرگز!2

پرستوی مهاجرت، بود همیشه زائرت، به نیزه و به قتلگاهت
پس از فراقت ای گلم، به سر شده تحمّلم، به یاد می کنم نگاهت
تو رفتی و شدم کمان، بیا و در برم بمان، کنار بانوی مدینه
دم سفر نگار من، ببین که پاره پیرهن، گرفته ام به روی سینه

شامم سحر شده، غم ره سپر شده / شد موسم وصال، هجران به سر شده
از بـار عشق تو، قدم خمیده است / هنگام وصل ما، دیگر رسیده است

ـ عبدالله بن جعفر می گوید:
ظهر شد، فرمود: عبدالله، بستر مرا در وسط حیات، میان آفتاب بگذار.
من هم گذاشتم و رفتم.
چند لحظه بعد آمدم، دیدم چیزی روی سینه اش گذاشته است و ذکری می گوید، جلو رفتم. دیدم پیراهن خون آلود و پاره پاره ی حسین(علیه السلام)  را روی سینه گذاشته و می گوید: حسین، حسین،
حسین...
پس از تـو من هزاران، بلا دیده ام  / ز روی نی تو دیدی، چه ها دیده ام
غم دل مرا چه داند کس، همین نشانه بس، شدم خمیده
تو بین تشت و خیزران بر لب، تو خود ببین زینب، چه ها کشیده
من یاس حیدرم، از غم خزان شدم / مانند مادرم، قامـت کمان شدم
از تـازیـانه ها، جور زمـانه ها / بر جسم نیـلی ام، دارم نشانه ها

ـ یحیای مازنی می گوید:
من سال ها، همسایه ی امیرالمؤمنین علیه السلام بودم، خانه ی زینب سلام الله علیها کنار خانه ی ما بود، نه زینب سلام الله علیها را دیدم و نه صدای او را شنیدم.
نه نه نه!
بالاتر بگم، هرشب با امیرالمؤمنین علیه السلام و برادرانش به زیارت جدّ خود رسول خدا صلی الله علیه و آله می رفت.
امیرالمؤمنین علیه السلام جلوتر، حسن و حسین علیهما السّلام دو طرف حضـرت زینب سلام الله علیها حرکت می کردند. وقتی نزدیک مقبره ی مطهّر می شدند، امیرالمؤمنین علیه السلام زودتر می رفت و نور چراغی که روی قبر مطهّر بود را کم می کرد، مبادا چشم نامحرمی بـه قامت عقیله ی بنی هاشم بیفتد و سنگینی نگاهی زینب سلام الله علیها .3

ـ مرحوم شیخ عبّاس قمی، در منتهی آلامال، به نقل از امام باقر علیه السلام (شاهد چهار ساله) می گوید که آن حضرت فرمود:
وقتی فرزندان و خوهران و خویشان امام حسین علیه السلام را نزد یزید پلید بردند، بر شتران بی محمل سوار کرده بودند، یکی از اشقیای اهل شام گفت:
من تا کنون اسیرانی از اینان نیکوتر ندیده بودم.
سکینه خاتون سلام الله علیها فرمود:
ای اشقیاء! ماییم سبایا و اسیران آل محمّد صلی الله علیه و آله.4

یا اخا رحمی، به خواهرت کن / برخیز و نظر، بر دخترت کن
هم بی تو کنم، اشتر سواری / هم بهرت نمایم، من سوگواری
من بی محرم شدم، همدم غم شدم / به جای عبّاس، میر حرم شدم
همچون مادرم، بنگر که خم شدم
حالا که نام مادرم زهرا سلام الله علیها آمد، بگذار یک خاطره را از زبان زینب سلام الله علیها تعریف کنم که خیلی دل من و تو را سوزاند، عجب صحنه ای بود! کدام صحنه؟

گفتم که یا اخا، آهسته تر برو / بنگر دمی مرا، آن گَه سفر برو
چرا؟
تا جای مادرت، در پیش روی تو / بوسه زنم بـر آن، زیر گلوی تو
داداش بگم، چه صحنه ای را دیدم! (زبان حال)
دربین قتلگه دیدم، به اشک و آه / بر نعش خونی ات، مادر کند نگاه

نوحه خوانی:
سالار زینـب، یا حسین / سالار  زینـب، یا حسین
ای یار زینب، یا حسین / دلـدار زینـب، یا حسین
از غمت زینب، یا حسین / جانش شد بر لب، یا حسین
سالار زینب، یا حسین / جان داده ام صد بار، یا حسین
از رفتـن تـو، یا حسین / بر سینه دارم، یا حسین
پیراهـن تـو، یا حسین / سالار زینب، یا حسین
بعد تو معجر، یا حسین / از سرم بردند، یا حسین
بچّه ها ی تو، یا حسین / سیلی می خوردند، یا حسین
سالار زینب، یا حسین
خیز و بنگر ای برادر، روی سرخ خواهرت را / خیز و پس گیر، غیرت الله روسری خواهرت را

1- سحاب رحمت، ص309.
2- سحاب رحمت، صص810 و 811 ، ریاحین الشّریعه، ج3، ص41.
3- اسوة النّساء، ص556، سیّد محمّد حسینی بهارایخی، سحاب رحمت، ص802.
4- منتهی الآمال، ص 604.
برگرفته از: حکایت عاشقی، جلد 3، حجت الاسلام والمسلمین محمدرضا حاتم پوری کرمانی.

  • سید محمد علوی زاده

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی