روضه

مرکز نشر و دانلود متن روضه ، صوت روضه، کلیپ روضه، کتاب های مقتل ،شعر، مداحی و غیره

روضه

مرکز نشر و دانلود متن روضه ، صوت روضه، کلیپ روضه، کتاب های مقتل ،شعر، مداحی و غیره

روضه

بسم الله الرحمن الرحیم

بوی عطرش به مشامم چو نسیم است خدا میداند

اهل عالم بدانید حسین شاه کریم است خدا میداند

ای دلم گرد یتیمی به من و تو به چه کار ؟

هر که ارباب ندارد یتیم است خدا میداند

طبقه بندی موضوعی

روضه طفلان مسلم-حجة الاسلام مومنی/متن و صوت

چهارشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۳، ۱۲:۳۱ ق.ظ

دو تا آقا زاده اند برای بیداری عقل خیلی مهمه ،یکی اسمش محمد یکی دیگه اسمش ابراهیم اینا دو تا آقا زاده های مسلم بن عقیلند وقتی که امام حسین علیه السلام اومد و مسلم اومد به سمت کوفه وقتی درا رو می خواستند ببندند به سمت مسلم این دو تا بچه تو دست بابا مونده بودند چه کار کنند مسلم اومد در خانه شریح قاضی ،شریح میای گفت:مسلم برو درد سر برا من درست نکن گفت : من کاریت ندارم نمیام تو فقط ازت خواهش می کنم این دو تا بچه های من و دستشون بگیر بذار تو دست حسین.مسلم به شهادت رسید کربلا به وقوع پیوست شنید کاروان داره می ره به سمت کوفه دو تا بچه های مسلم داد دست پسرش گفت:اینا رو برسون به قافله .داشت می اومد تو راه گفت:اون قافله است داره می ره خودتون رو برسونید به کاروان هر چه دویدند بچه ها نرسیدند

تا اینکه دو نفر اونها رو اسیر کردند تا گفتند ما بچه های مسلمیم اونا رو بردند پیش عبیدالله ملعون.عبیدالله گفت:اینا رو ببرید زندون نه آب خنک بهشون بدید نه غذای درست و حسابی.یکسال بچه های مسلم در زندان بودند یه روز برادر بزرگتره به کوچکتره گفت:بیا به این زندانبانه بگیم کی هستیم اومد گفت :زندانبان تو مسلمونی گفت :پیغمبرت کیه تو اسم علی رو شنیدی گفت:تا حالا اسم جعفر طیار به گوشت خورده بله می شناسم جعفر طیار خدا بال داد عوض دو تا دستش گفت:فرزند جعفر رو هم می شناسی بله می شناسم تا حالا اسم مسلم بن عقیل به گوش ات خورده بغض گلوی این زندانبان و گرفت گفت:چرا داریداین حرفا رو می زنید مگه چیه گفت: ما فرزندان مسلم بن عقیلیم تا گفت :فرزندان مسلم ایم به پای این دو تا آقازاده افتاد
در زندان باز برید آزاد من شما رو آزاد کردم دو قرص نان بهشون داد و کوزه آب گفت:بریدکنار فرات دارن می رن پیرزنی اومده بود آب ببره بچه ها رو خسته دید گفت:شما کی هستید غریبید تا این زن فهمید بچه های مسلمند اینقدر احترام به اینا گذاشت برد با خودش خونه. نصف شب بود شوهر خبیثی داره به نام حارث اومد در زد وارد شد تو که مدت ها بود نمی اومدی چطورمشب اومدی گفت:دو تا بچه های مسلم از زندان فرار کردند عبیدالله دو هزار درهم و دینار جایزه گذاشته هر کی اینا رو بیاره
ببینید یه زندانبان با نام حسین عقلش احیا شد و برگشت و سریع وظیفه اش و انجام داد
این دو تا آقا زاده یه جا کز کردن زنه اومد گفت:صداتون در نیاد این شوهر من آدم خبیثیه دنبال شماست بچه ها یه گوشه خوابیدند هر دو تایی خوابی دیدند پبغمبر و امیرالمومنین و امام حسن و حسین و باباشون مسلم.پیغمبر رو کرد به مسلم اومدی و بچه هات و تنها گذاشتی مسلم هم فرمود بچه ها فردا شب میهمان من اند هر دو پریدند از خواب به هم نیگاه می کنند گفت:داداش فکر کنم آخرین شب عمر ما باشه دست انداختند گردن هم شروع کردند گریه کردن حارث از خواب نحسش بلند شد همین الان آدرس و آورده بودم دو جور نقله هر دو رو ادغام می کنم زیاد وقت و نگیرم
حارث از خواب بیدار شد اتاق به اتاق گفت:صدای بچه از کجا میاد اومد تا نگاهش به این دو تا آقا زاده افتاد گفت:شما کی هستید گفت :بگیم در امانیم
گفت:بله در امانید ،در امان خدا و رسول گفت:بله تا شنید بچه های مسلم اند با مشت و لگد به جان بچه های مسلم افتاد اینقدر ای بچه ها رو زد دست و پای بچه ها رو بست یه گوشه انداخت گفت:فردا می برم جایزه می گیرم صبح شد این دو تا آقا زاده رو همراه غلام و پسرش کنار فرات گفت:می خوام سر و از تن اینا جدا کنم اول شمشیر و داد دست غلامش گفت:سر اینا رو جدا کن تا اینها غلام رو دیدند گفتند:ما وقتی چهره تو رو دیدیم یاد بلال موذن پیامبر افتادیم گفت:مگه می شناسیدپیامبر و گفتند بله شمشیر از دستش لرزید و خودش رو زد به دریای فرات شمشیر و داد دست پسرش تا اومد سر و جدا کنه همین گفتگو تکرار شد تا فهمید بچه های مسلم اند پسر هم شمشیر از دستش افتاد روی زمین گفت: نمی کشم تا خواست خودش سر بچه ها رو جدا کنه همسرش دوید جراحتی به این زن وارد کرد پسر مداخله کرد پسر خودش رو هم کشت محمد و ابراهیم خیلی التماسش کردند گفتند:بیا ما رو به بازار برده ها ببر بفروش گفت:نه باید جایزه بگیرم گفتند: ما رو زنده ببر گفت :نه سرتون و باید ببرم جایزه بیشتر بگیرم گفتند:لا اقل اجازه بده  دو رکعت نماز بخونیم دو رکعت نماز خودند محمد و ابراهیم دستاشون و به گردن هم انداخته بودند اما این قسی القلب رحم نکرد بی حیا دست برد برادر بزرگتره رو سر ببره کوچکه خودش رو روی دست و پای حارث می انداخت کوچکه می خواست سر ببره بزرگتره می گفت:اول من.تا گفت:مادرم دست برادر کوچک تر رو به من سپرده بچه ها رو سر برید
بدن انداخت تو شط فرات سرها رو گذاشت تو توبره برد پیش عبدالله.گفت:عبیدالله دشمناتو کشتم سرشونو آوردم تا عبیدالله سرهای نازنین بچه های مسلم و دید با همه قساوت قلبش سه مرتبه از جاش بلند شد و نشست رو زمین گفت: حارث چه کردی لحظه آخر چه گفتند:التماس کردند تو چی گفتی جایزه آخرین کار اینا چه بود دو رکعت نماز خوندند اینا رو جلو همدیگه سر بریدی...
جزو آدابه می گن گوسفند و جلو گوسفند نباید ذبحش کنی تو چطوری دلت اومد این دو تا بچه رو اینطوری سر ببری به یکی دستور داد گفت: می بری این حارث و همان جایی که بچه ها رو سر بریده همون جا سر می بری سرها هم بنداز شط فرات حارث گفت:ده هزار درهم حاضرم بهت بدم گفت:نه خدا رو شکر این توفیق به من داده شد اول دستور داد دو تا دست حارث و قطع کرد گوشهاش و قطع کرد و چشماش در آورد شکمش پاره کرد بدن انداخت تو آب ،آب بدن و انداخت بیرون
انداخت تو چاه ،چاه پس زد زمین حاضر نشد بدن حارث بپذیره مجبور شد بدن نحس حارث و سوزوند خاکستر رو بر باد داد حالا سر فرزندان مسلم
می گه سرها رو انداختم تو آب جلد دوم رمز المصیبة به نقل از ناسخ این مطلب نقل می کنه می گه سرها رو انداختم بدن ها از آب بیرون اومد سرها به بدن ملحق شد دست به آغوش هم رفتند دو مرتبه زیر آب.قسم بدیم به حق اون دو تا آقازاده ای که ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی