
سر مبارک
در
باز شد تو تالار یزید، دیدند زن و بچه را به طناب بستند، اصل پاکی و
طهارت، سر مبارک را داخل طشت طلا گذاشتند، آن ملعون شراب می خورد، اضافه ی
شراب را پایین تخت روی سر مبارک می ریزد، یکی از زنها مؤمنه سر را با گلاب
شست، دوباره آوردند، شروع کرد با چوب خیزران زدن، می گفت: عجب لب و دندان
قشنگی داری حسین! کجایند بزرگان من ببینند چی کردم با تو ... .
منبع:کتاب گلواژه های روضه
ساربان
در
کتاب الوقایه الحوادث آمده خانه خدا را زیارت می کردم، دیدم یک سیاه پوست
که دست ندارد، صورت را به پرده ی خانه ی خدا می زند و می گوید خدایا غلط
کردم و مرا ببخش، می دانم منو نمی بخشی، دست روی شانه ی او گذاشتم، گفتم
خدا ارحم الراحمین است، مگر می شود بنده ی خودش را نبخشد، گفت:
- سه شنبه ۱۳ آبان ۹۳
- ۰۷:۱۸